خرید بک لینک
     پشت وانت، تنگ یکدیگر نشستیم. ماشین را سفت چسبیده بودیم که با تکانهای پستی و بلندی نخلستان پرت نشویم. با آن سرعت بارها نزدیک بود سر و صورتمان به شاخههای بلند و برگهای نوکتیز نخلها بگیرد. ماشین جایی میان آن ناکجا نگه داشت. چراغهای جلو خاموش شد و ماندم در سیاهی غلیظ شب. به بالا اشاره کردند و گفتند: حالا تماشا کن.      همه چیز آن شب شبیه خواب است. گاهی به سرم میزند که نکند خواب دیدهام. چند سال گذشته و قدرت تشخیص واقعیت از خیال برایم کم شده. یکی از آن شبهای سفر بود که از خستگی کم میماند گریهام بگیرد. از خروسخوان تا عصر مدرسه بودیم و کلاس پشت کلاس درس داده بودیم. شبش خانوادهی یکی از دانشآموزها دعوتمان کرده بود. پدر خانواده آمد دنبالمان. با یک ریش خاکستری بلند و کلاه کوچک و لباس محلی، هر دو سفید؛ سفرهی رنگین و شام تند و شیرچای بعدش را خاطرم نیست اما به روال مهمانیهای بلوچی احتمالاً ضیافت، همین بوده. نزدیک نیمهشب که آمادهی برگشت به خانهی معلم بودیم، پدر گفت قبل از برگشتن یک جایی ببرمتان. دخترهایش ذوق کردند. ما بیخبر، دل دادیم به این ماجراجویی شبانه. آن سالها کارمان همین بود: بیخبر دلدادن.            آن شب سرم را که بالا گرفتم هزار و صد ستاره ریخت روی صورتم. ماتم برد و خستگی از سرم پرید. راه شیری از مسیر خانهام واضحتر بود. محو چراغانیِ آسمان بودم که دخترک خانواده دستم را کشید و تا پای یک برکهی کوچک برد. آب زلال بود و خنک. دخترک برگشت سمتم و سرش را با غرور شاهدختها بالا گرفت. گفت: «پدرم میگه من ملکهی این برکهام». در تاریکی محض نیمهشب، در خنکای آن نخلستان آبا

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 7:31

   نگران بودم که حس خانهی پدربزرگ را از دست بدهم. برای همین بود که نمیخواستم ساکن این خانه شویم. این خانه بو داشت، صدا داشت، جریان و زمانبندیِ امور داشت. حتی در فضایش یک جور رنگِ سپیای غالب داشت؛ همان که عکسها را قدیمی میکند. میترسیدم ساکن این خانه شویم و بو و رنگ و صدا و جریانِ جاری درش را از دست بدهم. خیال میکردم اگر از دستش بدهم، هیچوقت برنگردد و هیچوقت نتوانم آن اجزا را، از زمان سکونت خودمان در خانه تمییز دهم. مثل یک نسیم خوشعطر که نمیدانی از کدام سمت میوزد و میترسی به هرجهت بروی از دستش بدهی. ذهنم در کودکی باید و نبایدی داشت که مرزها در آن حکم خط قرمز داشتند. مرزها نباید جابجا میشدند، سرزمینها و فضاها نباید وسیع یا تنگتر از چیزی میشدند که قرار بود باشند. هرکس باید در خانهی خودش زندگی میکرد. هر خانه باید بوی خودش را میداشت. هر بو باید شدت و کیفیت سابقش را حفظ میکرد. تغییر هر کدام، بههمریختن مرزهای ذهنیام بود و به چشمبرهمزدنی من را بیخانمان میکرد. ذهنم فقط در کودکی نبود که چنین باید و نبایدی داشت؛ نوجوانی هم همین بود. جوانی هم همین بود. حتی همین حالا هم همین است. همین حالا اکراه دارم از تغییر، از زیرورو شدن. از ازدستدادنِ آنچه به آن عادت کردهام. از مناسبات نو، دستورالعملهای جدید، قراردادهای بیسابقه.      مقاومت من برای سکونت در این خانه تأثیری در تصمیمات نداشت، و البته هیچ موقع هم ابراز نشد. یک امتناع و بحث و جدال درونی بود که منطقش با منطق بحثهای بیرونی در گفتگوهای آدمها با یکدیگر نمیخواند. نهایتاً بروزش، فقط نوعی بیتفاوتی نسبت به آمدن یا نیامدن به این خانه شد. ما نقل مکان کردیم؛ یعنی خودمان را برداشتیم آ

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 7:31

پیشنوشت: این یکی قصه است. اما از من رد شده تا واژهواژه، قصه بشود. این روایتِ زندهماندن دخترم، ژاله است. نوزادی که موقع به دنیا آمدن به جای شنیدن صدای گریهاش، صدای ماما را شنیدم که زمان مرگ را به تیم پزشکان بدون مرز اعلام کرد. من همان سالِ خشکی که تابستانش همهجا سیل آمد به یک تیم مستندسازی پیوستم که راهی زیباشهر بودند. یکی، دو هفته از سیل میگذشت ولی هنوز خبر میرسید که اوضاع روبراه نشده. قبل از رسیدن به ورودی شهر، از دستفروش جوانی که شم اقتصادیاش نیاز منطقه را تشخیص داده بود، سه جفت چکمه باغبانی خریدیم. چکمه به پای فیلمبردار و کارگردان تیم میخورد اما پای من تویش شنا میکرد. به روی خودم نیاوردم، یک مشت نایلون مچالهشده از صندوق ماشین پیدا کردم و تویشان چپاندم تا اندازه شوند. چکمهها تنها چیزی نبود که در آن سفر به من غالب شد، بیآنکه اندازهام باشد. گان سبزِ اتاق عمل که تقریباً روی زمین کشیده میشد و مادربودن هم از همین خیل بودند؛ این آخری به تنم زار میزد. وقتی پرستارِ بخش سراسیمه دوید سمت اتاق عمل خوابم پرید. پشت سرش رفتم و از شیشهی گرد روی در، دزدکی داخل اتاق را تماشا کردم. باید گردن میکشیدم و چیز زیادی هم پیدا نبود اما یک ساعتی سرپا از پشت شیشه داخل اتاق را تماشا کردم. عاقبت چشمم به یک جفت پای صورتیِ خونآلود افتاد که از قوزک به دست پزشک آویزان بودند. چیز بیشتری نمیدیدم. آن جا توی آن اتاق عمل سرد، کسی متوجه منی که بیهوا در را باز کردم و گان پوشیده، نپوشیده، پریدم داخل نشد. روی تخت پر از پارچه و گازهای قرمزشده از خون بود. تلاش کردم نگاهشان نکنم ولی چشمم ناخودآگاه دنبال چیزی میگشت: نوزاد را نمیدیدم. دورش پر از آدمهای سبزپوشی بود که دستهایشان را تندوتند تکا

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 7:31

صفحه بندی